كوهپيمايي :
اين روزها بلبلان نغمه خوان با آواز دلنشين خود همه را براي ديدار از طبيعت بكر و زيباي كلات
دعوت مي نمايند اعضاء مركز كلات هم با كوهپيمايي و حضور در طبيعت و اجراي بازي محلي
استانقليچ همنوا با پرندگان بهاري شدند.
بسم الله الرحمن الرحيم
تاريخچه كلات
شهرستان كلات نادري در شمال شرقي ايران قرار گرفته ،كه از شمال با كشور تركمنستان همجوار است . از جنوب به كوه هزار مسجد و شهرستان مشهد واز شرق به شهرستان سرخس و از غرب به شهرستان درگز محدود مي شود. شهرستان كلات كوهستاني ترين نقطه خاوران است كه ارتفاعات و كوههاي قره داغ و هزار مسجد بطور كمر بندي از شمال و جنوب و شرق غرب اين شهرستان را دربر گرفته اند . بنابراين شرايط آب هواي حاكم بر كلات ناشي از اين ارتفاعات مي باشد و تمامي رودخانه هاي موجود در كلات كه سهم بسزايي در وضعيت اقتصادي مردم دارند از اين ارتفاعات سرچشمه مي گيرند. آب و هواي اين شهرستان نيمه معتدل كوهستاني است با زمستانهايي سرد و تابستانهايي گرم و از نظر ميزان رطوبت از شرق به غرب بر آ ن افزوده مي شود.كلات داراي گونه هاي درختي از جمله پهن برگ پسته ،جنگلهاي پراكنده ارس و ساير گونه هاي درختي از جمله داغداغان شير خشت و انجير كوهي ،زالزالك و درخت گز است و داراي گياهان دارويي از جمله بارهنگ ،ترنجبين،پونه،خارشتري،كلپوره و....است. كلات حيات وحش بي نظيري را نيز داراست كه در آن مي توان از حيواناتي چون بز كوهي،آهو،قوچ،كل ،گراز،خرگوش،كفتار،موش كور و...نام برد.در كلات با توجه به موقعيت كوهستاني و ميزان بارندگي كافي و پوشش گياهي و مراتع عالي ،مردم به شغل دامپروري و كشاورزي مشغولند و از صنايع دستي بي نظير نيز بر خوردارند.
ايلات و طوايف:
شكي نيست كه كلات با قدمت تاريخي خويش در بر گيرنده اقوام،ملل و طوايف گونا گوني بوده است كه هر يك از آنها علاوه بر داشتن آداب و رسوم خاص خويش در كنار يكديگر زندگي مي كنند.در مورد ايلها و طوايف مختلف ساكن در كلات در مجموع مي توان گفت 40درصد از اين جمعيت كرد 30 درصد ترك،25درصد فارس ،5درصد عرب و تركمن مي باشند.از طوايف ترك مي توان به طايفه هاي افشار ،ايده لو،بوباشي،بيات،تاتار،تركهاي آذربايجان،حاج قرباني و جلاير اشاره كرد.از فارسها نيز ميتوان از بربر ها،فارسهاي قره تيكان و قليچ آباد و چهچهه و سنگانه نام برد.كلات از آثار تاريخي بي نظيري برخوردار است از جمله در بند ارغونشاه،عمارت خورشيد مسجد كبود گنبد و بند نادري كه فقط شاهكار يك شخص يا يك گروه يا يك دوره نيست اما اكثر اين آثار مربوط به دوره افشاريه و قاجاريه مي باشد.
تفرجگاهها و مناظر طبيعي
كلات همچون نگيني با جاذبه هاي مختلف طبيعي امروزه گردشگران فارغ البال را به خويش ميخواند از جمله اين مناظر زيبا ميتوان به مجموعه آبشارهاي قره سو،آبشار غار و چشمه حضرت سلطان در منطقه اورتكند و خانه زو،جنگلهاي ارس،بابا رمضان و لايين كهنه ،سد و آبشارهاي زاوين ،تفرجگاه و جنگل ارس ايده ليك ،دره هاي عميق قله زو ،امامز اده روستاي سيني كهنه و ...اشاره نمود .اين سرزمين با دارا بودن قدمت و تاريخي كهن آنگونه كه بايسته و شايسته است معرفي نشده و تنها نام آن را بايد در صفحات تاريخ و حوادث و رويدادهه جستجو كرد. حال آنكه كلات سرزمين بكر ،اقوام و طوايف گوناگون با آداب و رسوم و فرهنگهاي زيبا و ماندگار است كه بايد به علاقمندان فرهنگ و تاريخ معرفي گردد.
(1)
مقدمه:
هر كودك و نوجوان همان قدر كه به تعليم و تربيت احتياج دارد ،نيازمند تفريح و بازيست و كمك به تربيت و پرورش تواناييهاي جسمي و آموختن مهارتهاي لازم به كودك و نوجوان ،بايد به شكلي انجام شود كه هر كدام از آنها در سايه جاذبه بازيها،به سلامتي روح و روان دست يابند و هم براي قبول مسئو ليتها ي زندگي،آمادگي بيشتري بيابند .آموختن هنر همزيستي به كودكان همراه با بازي و تفريح ،باعث مي شود كودكان بياموزند كه با افرادبزرگترها يا ضعيفتر و قويتر از خود چه رفتاري داشته باشند . احترام به قوانين و درك و فهم آن سبب بالا رفتن آگاهي در آينده مي شود و كودكان و نوجوانان با بازي مي توانند اوقات فراغت خود را با شادي پر كنند.
بازيها برحسب تواناييها به سه بخش تقسيم مي شوند :
1-بازيهاي پر تحرك كه نياز به جاي وسيع داردو بيشتر براي حياط مدرسه ،ميدان بازي و چمنزارهاست و در اين بازيها پاي دويدن،يكديگر را دنبال كردن و مسابقه دادن در ميان است و بچه ها آزادانه كليه قوا ي جسمي و ذهني خود را به كار مي گيرند.
2-بازيهاي آرام و كم تحرك كه مناسب كودكستانهاست.3-بازيهاي خانوادگي كه مناسب آپارتمانها و اتومبيلهاست
در بازيها بايد به دو نكته توجه كنيد:
1-انتخاب اوستا و يارگيري ،كه در همه بازيها به خاطر رعايت قوانين بازي به يك يا دو اوستا نيازمنديمكه اوستا از طرف بچه ها به حكم قرعه يا خواندن شعرهاي خاص انتخاب مي شود.
2-بازنده ها و برنده ها : در پايان بازي برنده ها انتخاب مي شوند و جايزه مي گيرند كه جايزه در حد توانايي بچه هاست كه مي تواند يك ليوان آب يا بستني باشد.
بازنده ها نيز جريمه ميشوند و نوع جريمه هم بايد طوري انتخاب شود كه هم سبب تنبيه و هم هوشياري شود مثل پرسيدنچيستان يا معما يا تقليد صداي حيوانات و يا كلاغ پر .در اين مجموعه به ذكر چند بازي متداول در كلات مي پردازيم.
(2)
|
|
توپ وتخته
نوع بازي:گروهي و پر تحرك
تعداد بازيكنان:نا محدود
سن بازيكنان:11سال به بالا
محل بازي:فضاي باز
هدف بازي:تقويت هوش و قواي بدني و تقويت اعتماد به نفس
وسائل بازي:توپ هفت جلد -چوب 100الي 120سانتي متري
شرح بازي:در اين بازي با زيكنان به دو گروه تقسيم مي شوند در هر گروه يك نفر اوستا وجود دارد كه رهبربازي را برعهده مي گيرد . يك نفر با شير يا خط يا پرتاب سنگ علامت دار به هوا گروه شروع كنندهبازي را انتخاب مي كند. هر دو اوستا باهم عد دي را براي برنده نهايي در نظر مي گيرند. در اين بازي يك مبدا ويك مقصد وجود دارد كه بازي با پرتاب توپ به وووسيله تخته به هوا توسط اوستاي گروه اول و حركت ياران اين گروه به سمت مقصد شروع مي شوددر اين فاصله گروه دوم بببايد توپ را برداشته و گروه اول را قبل از رسيدن به مقصد با توپ بزنند اگر همه افراد گروه اول به مقصد رسيدندبازي به ههمين روش ادامه مي يابد و يك امتياز يا به اصطلاح يك توپ مي گيرند ولي اگر هريك از افراد گروهاول توسط گروه دوم با ت توپ زده شود بازي عوض ميشود يعني گروه اول با گروه دوم جايشان عوض مي شود. يااگر زماني كه توپ به هوا پرتاب ششده قبل از رسيدن به زمين توسط افراد گروه حريف گرفته شود باز هم جاي گروهها عوض مي شود در اين بازي هر گروه به به امتيازي كه در ابتداي بازي ملاك برنده شدن قرار داده اندبرسد برنده نهايي است.
(3)
|
|
نام بازي:
زنجير
نام بازي:گروهي و پرتحرك
تعداد بازيكنان:نا محدود
سن بازيكنان:9سال به بالا
محل بازي:فضاي باز
هدف بازي:تقويت سرعت عمل –تقويت مهارت و قدرت
وسائل بازي:ندارد
شرح بازي:در اين بازي بازيكنان به دو گروه تقسيم مي شوند و در هر گروه يك اوستا وجود دارد كه رهبري بازي را به عهده مي گيرد. گروه اول با انداختن سكه يا سنگ علامت دار انتخاب مي شود.گرو شروع كننده بازي دست همديگر را
مي گيرند به گونه اي كه تشكيل يك زنجير را مي دهند و گروه ديگر سعي بر باز كردنو از هم پاشيدن اين زنجير را دارند گروه زنجير از غفلت گروه ديگر استفاده كرده و فرار مي كنند و در جايي ديگر تشكيل زنجير دو يا سه نفره يا بيشتر مي دهند
در اين بازي اگر هر يك از افراد توسط يك نفر از گروه ديگر دستگير شود اين زنجير از هم پاشيده و گروه ديگر بازي را شروع ميكند اما اگر يك نفر ديگر خود را به فرد دستگير شده برساند و او را نجات بدهد و تشكيل زنجير بدهد بازي ادامه پيدا مي كند و زمان تشكيل زنجير فاصله بين آنها بايد حداقل دو متر باشد كه امكان فرار براي آنها وجود داشته باشد.
(4)
|
نام بازي: استانقليچ |
نوع بازي:گروهي و پرتحرك
تعداد بازيكنان:نامحدود
سن بازيكنان:7تل13سال
محل بازي:فضاي باز ،زمين صاف و هموار
هدف بازي:تقويت مهارتهاي حركتي-افزايش سرعت عمل
وسائل بازي:ندارد
شرح بازي:افراد به دو گروه تقسيم مي شود و قبل از شروع بازي قرعه كشي مي كنند تا گروه اول مشخص شود و هر دو گروه با فاصله 4يا5متري از هم و دستانشان را در هم قلاب مي كنند و گروه
اول باخواندن اين جملات بازي را شروع مي كنند (استانقليچ،استانقليچ،بز دن سز كم گلسن يعني از (طرف)ما به (طرف)شما چه كسي بيايد)و گروه دوم نام يك نفر را اعلام مي كند و فرد اعلام شده با دستان مشت شده ،دويده و سعي ميكند دستان زنجير شده طرف مقابل را كه با مشورت دوستانش مشخص كرده از
هم باز كند اگر توانست اينكاررا انجام دهد گروهش برنده شده و يك نفر از گروه مقابل را با خودش مي برد و اگرنتوانست در همان گروه مي ايستد و گروه برنده دوباره بازي را شروع مي كند و همچنان بازي
ادامه پيدا مي كند تا زمانيكه افراد يك گروه بيشتر از گروه ديگر شود و افراد برنده انتخاب شوند.
(5)
|
نا |
قارانه گوردم
( سياهي ديدم)
نوع بازي:گروهي و پر تحرك
تعداد بازيكنان:نا محدود
سن بازيكنان:10سال به بالا
محل بازي فضاي باز ،زمين صاف و هموار
هدف بازي:تقويت مهارتهاي حركتي-افزايش سرعت عمل
وسائل بازي:ندارد
شرح بازي:در اين بازي يك نفر به قيد قرعه اوستا مي شود تا در يك جا ي مشخصي كه در اصطلاح ملطه مي گويند چشم بگذاردبچه هاي ديگر هم مي روند و قايم مي شوند اوستا پس از چند دقيقه چشمهايش را باز ميكند و دنبال بچه ها مي گردد اگر هر كدام از بچه هااز دور هم ببيند و بگويد قارانه گوردم آن بچه از بازي بيرون مي رود بچه ها هم بايد دور از چشم اوستا خود را به ملطه رسانده و به ملطه دست بزنند تا برنده شوند اگر اوستا هر كدام از بچه ها را در حين نزديك شدن به ملطه بگيرد آن شخص اوستا مي شودو بازي دو باره از اول شروع مي شودولي اگر اوستا موفق به گرفتن وي نشود وبتواند خود را به ملطه رسانده و دست به ملطه بزند تا پايان اين دور بازي در امان است لازم به ذكر است د ر اين بازي حدود مشخصي از اطراف ملطه تعيين مي شود كه اگر بچه ها بيرون آن محدوده قايم شوند با ديدن اوستا و گفتن قارانه گوردم از بازي بيرون مي روند ولي داخل محدوده بازي اوستا بايد دنبلا بچه ها بدود تا آنها را بگيرد .
(6)
|
|
آرپه بوغدي
(جو گندم)
نوع بازي:گروهي و پر تحرك
تعداد بازيكنان:10 نفر
سن بازيكنان:11سال به بالا
محل بازي :فضاي باز،زمين صاف و هموار
هدف بازي :تقويت مهارتهاي حركتي-افزايش سرعت عمل
وسايل بازي:كمر بند
شرح بازي:در ابتدا يك نفر به عنوان اوستا انتخاب مي شود و كمر بند را در دست مي گيرد و افراد هم پشت سر هم مي ايستند ابتدا اوستا نام يك حيوان يا ميوه را در نظر مي گيرد و نفر اول از گروهبچه ها نزد اوستا مي آيد و اوستا سر ديگر كمر بند را كه در دست گرفته به او مي دهد و اوراراهنمايي ميكند كه نام يك حيوان يا ميوه را كه در نظر دارد فرد مورد نظر بايد حدس بزند و به هر يك از افراد كه نام مورد نظراو را حدس بزند كمر بند را مي دهد و به تركي مي گويد سور ايپي(با طناب به دنبالشان برو)و خود اوستا هم پشت سر هم واژه آرپه بوغدي را تكرار مي كند.تا زماني كه اوستا اين واژه ها را تكرار ميكند كسي كه كمر بند را در دست دارد مي تواند به هر كدام از بچه ها يك ضربه بزند و به دنبال آنها بدود و زماني كه اوستا واژه پالان پس (ايست)را گفت اگر فرد كمر بند به دست خودش را به اوستا رساند برنده است ولي اگر در حين فرار افراد ديگر اورا گرفتند وي را روي زمين خوابانده و يك نفر چشمانش را مي بندد و بقيه نيز وسايلي مانند كفش كلاه و كمربند ش را نزد اوستا مي برند بع اوستا دستور مي دهذ تا چشمانش را باز كنند .بعد از باز شدن چشمانش از اوستا مي پرسد سواره بيايم يا پياده ،اگر اوستا بگويد سواره بايد يك پايش را بردارد و لي لي كنان نزد اوستا بيايد و اگر گفت پياده به صورت معمولي مي آيد و جلوي پاي اوستا زانو مي زند و اوستا از او مي پر سد كه كمربندت،كلاهتو...را چه كسي آورده اگر درست بگويد تشويق شده و اگر اشتباه بگويد اوستا با كمر بند يك ضربه به كف دستش مي زند و بازي دو باره شروع مي شود.
(7)
زندگينامه ابن سينا
شرف الملك حجت الحق شيخ ابوعلي، حسين عبدالله بن حسن بن علي بن سينا معروف به ابن سينا يا بوعلي سينا، بزرگترين دانشمند ايران و سرآمد حكماء و اطباء در ادوار اسلامي و مشهور در سراسر دنياست كه سهمي عظيم در ترقي و تكامل علم در جهان داشته است. اروپاييان وي را Avicenna مي نامند. پدرش از مردم بلخ و اسماعيلي بود. او كه از عمال دولت ساماني بود در عهد سلطنت نوح بن منصور به بخارا منتقل شد و امور مالي قرية خرميثن را برعهده گرفت.
در نزديكي قرية خرميثن دهي بود بنام افشنه كه عبدلله در آن زني گرفت بنام ستاره كه از وي حسين دراول شهريور 359 هجري شمسي برابر با سوم صفر سال 370 هجري قمري و و فرزند ديگري بنام محمود متولد شدند. پس از ولادت محمود ، هنگاميكه حسين 5 ساله بود عبدالله دوباره به بخارا برگشت و پسرانش در آنجا پرورش يافتند. حسين در آنجا قرآن و ادب را فراگرفت و هوش و استعداد او موجب تحير همگان بود. عبدالله او را براي فراگيري حساب و هندسه و حبر و مقابله نزد سبزي فروش و محمود مساح و براي; فقه نزد اسماعيل زاهد فرستاد. در اين هنگام ناتلي حكيم و فيلسوف شاگرد ابوالفرج بن الطيب به بخارا آمد و با اصرار پدر ، حسين را پذيرفت. حسين فلسفه را نزد او شروع كرد و در تحقيق حد جنس مسائل جديدي آورد كه باعث شگفتي ناتلي شد و او عبدالله را از گماردن حسين به شغلي غير از علم آموزي برحذر داشت. حسين پس از آنكه در علم منطق مطالبي از استاد آموخت شخصاً به تحقيق و تشريح آن پرداخت تا در آن علم سرآمد شد. در همين حال به تحصيل و تجربة علم طب و درمان بيماران و كشف درمانهاي; جديد مشغول بود و در عين حال از آموختن فقه و مناظره در آن كوتاهي; نمي; كرد. بدين ترتيب در هفده سالگي در تمام علوم زمان خود استاد شد و شهرت او در بخارا فراگير گرديد به ويژه در علم طب كه اطباء بزرگ بخارا از درمانهاي قاطع اين پزشك جوان شگفت زده بودند و در محضر او براي تلمذ حاضر مي شدند.
در اين زمان نوح بن منصور ساماني بيمار گرديد و پزشكان درباري از درمان او عاجز گشتند. به سراغ ابن سينا فرستادند و او با معالجة ماليخولياي امير به روشي شايسته نزد وي مقام و منزلتي ارجمند يافت و ابن سينا در ازاي اين خدمت اجازه استفاده از كتابخانه دربار سامانيان را خواست كه امير آنرا پذيرفت. بوعلي درباره عظمت اين كتابخانه شرحي نگاشته است.
بوعلي در 22 سالگي پدر را از دست داد و چون كار سامانيان با حملة محمود غزنوي رو به افول گذاشت آنجا را ترك كرد و به گرگانج نزد خوارزم شاه شتافت و در آنجا با دانشمنداني همچون ابوريحان بيروني ، ابوسهل مسيحي و ابونصر عراقي معاشرت كرد و پس از آن به خراسان رفت و بعد در گرگان ابوعبيد جوزجاني به شاگردي و ملازمت او درآمد . مدتي در ري و قزوين به طبابت و تدريس گذراند و سپس در همدان پس از معالجة شمس الدوله، وزارت او را برعهده گرفت. پس از مرگ او مدتي زنداني بود و پس از گريختن و مدتي زندگي پنهاني به اصفهان نزد علاءالوله رفت. شيخ در اصفهان كتاب "شفا" و بسياري ديگر از رسالات را تمام كرد و در سفر علاءالدوله به شاپورخواست "كتاب النجات" را نگاشت. "كتاب الانصاف" و دانشنامة علائي از دستاوردهاي همين دوران است. در يكي از كشمكشهايي كه بين علاءالدوله و ابوسهل حمدوني پيش آمد اثاثه و كتب شيخ به غارت رفت.
در مجموع شيخ الرئيس راحتي; خيال نداشت و در اثر سفرهاي; متعدد بسيار فرسوده گشت و نهايتاً در حين سفري به همدان در سال 428 هجري شمسي در اثر قولنج درگذشت. از 450 تأليف ابن سينا 260 كتاب و رساله در علوم مختلف بجا مانده است كه حدود 40 عنوان از آنها در علم پزشكي; هستند. كتاب "قانون" او در طب چنان جامع و كامل بود كه حتي تا سال 1909 ميلادي در دانشگاههاي اروپايي تدريس مي شد. وي با شيوه اي تشريحي و تحليلي به بررسي اعضاء بدن انسان و بيماريها پرداخته است و با اينكه بسياري از دانسته هاي پزشكي امروز گسترده تر و متفاوت از دوران ابن سيناست ، اما روشمندي او در اين زمينه هنوز الگوي بسياري از كتب مرجع پزشكي مي باشد. اين كتاب در پنج جلد به زبان عربي كه زبان علمي آن دوران بوده، نگاشته شده است.
جلد اول "كليات" به اصول كلي علم طب اختصاص يافته است. جلد دوم دربارة داروها و مواد مؤثرة طبي به ترتيب حروف الفبا ست كه 760 دارو را دربرميگيرد. جلد سوم درباره بيماريها به ترتيب محل ابتلاء از سر تا پا است كه در بيست و دو فصل تنظيم شده است. جلد چهارم درمورد ناخوشيهايي مانند تب است كه به عضو خاصي محدود نمي شوند. جلد پنجم طرز تهيه داروهاي مركب را ارائه مي كند. قانون سه بار به طور كامل و چندين بار بصورت گزيده به زبان لاتين ترجمه شده است و از اوايل قرن دوازدهم ميلادي تقريباً در تمام دانشگاههاي اروپا كتاب درسي بوده است. در جايجاي كتاب تصاويري از اعضاء و استخوانهاي بدن نيز كشيده شده است. در حال حاضر تنها پنج نسخه كامل عربي از قانون در جهان ثبت شده اند كه همگي در كتابخانه هاي اروپا و امريكا نگهداري مي شوند.
بزرگي بوعلي در علوم به حدي است كه ويليام هاروي (كاشف سيستم گردش خون در قرن 17 ميلادي) مي گويد اگر مي خواهيد به سرچشمه هاي دانش برسيد آثار ارسطو، سيسرو و ابن سينا را بخوانيد. ويليام اُسلر مي گويد "قانون طولانيتر از هر كتابي مرجع پزشكي در جهان بوده است"
خوب شاید شنیدن توضیحاتی در مورد هر کدام از این عجایب برای ما جذاب باشد.
هرم خوفو:
«هرم خوفو» بزرگ ترين هرم در بين اهرام مصراست. اين بنا كه قديم ترين و بزرگ ترين بنا در بينعجايب هفتگانه ميباشد، تنها بنايي است كه درحال حاضر وجود دارد.
«هرم خوفو» در 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است. اين هرم بلند ترين بناي ساخته دست بشر تا سال 1889 مي باشد; از اين رو اين هرم جزو عجايب هفتگانه قرار گرفته است. بيشترسنگ هاي تشكيل دهنده اين بنا، سنگ هاي عظيمي است كه امروز تنها با تريلرهاي بسياربزرگ قابل حمل است. ارتفاع فعلي اين هرم138 متر است.
پندار بر اینست که این هرم آرامگاه فرعون خوفو از دودمان چهارم بوده است. از اینرو به این هرم، هرم خوفو هم گفته میشود. این هرم در شهر قاهره مصر واقع شده است و قدمت آن به ۲۹۰۰ ق.م. میرسد. ساخت آن توسط ۱۰۰٫۰۰۰ نفر کارگر در مدت ۲۰ سال به اتمام رسیده است.

رودس يوناني:
مجسمه عظيم الجثه رودس در يونان يكي ديگر ازعجايب زيبايي جهان بشمار ميرود. ارتفاع اين مجسمه، يك شاهكار برجسته معماري بود كه برروي جزيره رودس در حدود 280 سال قبل از ميلاد ساخته شده بود.
هيچ كس نميداند اين مجسمه شبيه چه كسي بوده يا در كجا قرار داشته است. به گفته كارشناسان فرهنگي، احتمالا اين مجسمه در نزديكي در ورودي لنگرگاهي بنا شده بوده و پاهاي مجسمه در دو طرف قرار داشته است; به طوري كه كشتي ها از ميان پاهاي آن عبور ميكرده اند. باستان شناسان اين مجسمه را جزو عجايب هفتگانه جهان قرار دادهاند.
غول رودس نام تندیسی است از هلیوس (Helios) ‐ خدای خورشید ‐ که بقولی در ورودی بندر شهر رودس در یونان، قرار داشته است و به همین دلیل به غول رودس معروف گشتهاست. این تندیس، علی رغم اینکه پس از ساخته شدن تنها ۵۶ سال پابرجا بود، از سوی غربیان به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جهان اعلام شده است. بنا به گفته تاریخنگاران این تندیس عظیم حتا در زمانی که بر روی زمین افتاده بود هم بسیار شگفت انگیز بود. این غول تنها یک تندیس عظیم نبود بلکه نماد اتحاد مردم رودس به شمار میرفت.

آرتميس ترك:
معبد آرتميس در «افوسوس» تركيه مي باشد. اينبنا با داشتن 100 ستون مرمري زيبا كه ارتفاع هر كدام از آنها به 15 متر مي رسيد، يكي از عجايب هفتگانه به حساب مي آيد. اين معبد، فضايي را احاطه مي كرد كه تقريبا چند برابر وسعت آكروپليس در آتن بود. در اين معبد، حوادث زيادي اتفاق افتاده است. اين بنا در 600 سال پيش از ميلاد ساخته و در 550 سال پس از ميلاد در آتش سوخت; سپس مجددا به صورت زيباتر وعظيم تر باز سازي شد. اين بنا بار ديگر براي دومين بار دچار حريق شد.
ین بنا در سال ۵۵۰ قبل از میلاد در زمان فرمانروایی هخامنشیان بر ترکیه کنونی ساخته شدهاست.
این معبد هماکنون در نزدیکی شهر سلجوق و بناهای تاریخی افسوس قرار دارد.

زئوس يوناني:
مجسمه زئوس در المپياي يونان است و يكي ازعظيم ترين مجسمه هاي جهان به شمار مي رود. اين اثر در450 سال قبل از ميلاد توسط مجسمه ساز معروفي به نام «فيدياس» ساخته شد. ارتفاع مجسمه «زئوس» در حدود 12 متر است. «فيدياس» با ساخت اين مجسمه بلند ميخواست اقتدار و نيرومندي زئوس را نشان دهد. مجسمه زئوس در معبد زئوس، 64 متر طول و 72 ستون به سبك معماري قديم يوناني دارد. مجسمه زئوس در حدود 850 سال در اين معبد قرار داشت. تاهنگامي كه يوناني ها آن را به استانبول منتقل كردند. البته بعد از مدتي به آتش كشيده شد و ازبين رفت. عظمت و زيبايي اين مجسمه سبب شد كه در فهرست عجايب هفتگانه قرار گيرد.
تقریباً سه هزار سال پیش، «المپیا»، مرکز مذهبی در جنوب غربی یونان بود. یونانیان باستان زئوس پادشاه خدایان را می پرستیدند و در زمانهای مشخص به افتخار او جشنهایی بر پا میکردند. در این جشنها مسابقات ورزشی هم انجام میشد. از نظر ساکنان دنیای قدیم این بازیها خیلی مهم بودند، چندان که در زمان برگزاری مسابقات، جشنها متوقف میشد تا شرکت کنندگان و تماشاگران به آسانی خود را به محل مسابقات برسانند.
بدن این مجسمه را از عاج فیل و ردا و موها و ریشش را از طلا ساخته بودند. این اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس برخورد میکرد. سنگفرش آن نیز با مجسمههای بی نظیری تزیین گشته بود.

باغ هاي بابل:
باغ هاي معلق بابل در عراق يكي از بحث برانگيزترين عجايب هفتگانه و بينظيرترين معماريهاي جهان به شمار ميرود. البته عدهاي از باستان شناسان هنوز در وجود داشتن آن شك دارند. بعد از بدست آمدن اسناد اصلي وخرابههاي برجا مانده از آن زمان، وجود داشتنآن ثابت شد. در اين ميان سوالي مطرح است ك هاين باغهاي معلق چرا ساخته شدند؟ در پاسخ به اين سوال بايد افزود كه شاه «نبوكد» اين بناي عجيب را براي خوشحال كردن همسرش در 6 قرن قبل از ميلاد ساخت. عده اي از تاريخ نگاران ميگويند: ملكه آشوري اين باغ را براي تفريح وسرگرمي خود ساخته است.
در حقیقت در هیچ یک از نوشته های بابلی در مورد وجود این باغ مطلبی ذکر نشده است. در طول قرنها این منطقه با باغهای نینوا درآمیخته ولی در حکاکی های موجود در آن نواحی روش های انتقال آب رودخانه فرات به ارتفاعی که برای این باغها احتیاج بوده است آورده شده است. این باغها برای خوشحال کردن همسر بخت النصر که بیمار بوده است ساخته شده اند. آمیتیس دختر شاه ماد با بختالنصر ازدواج کرد تا میان دو قوم صلح پایدار برقرار گردد. سرزمین ماد که آمیتیس از آن می امد سرزمینی سرسبز و کوهستانی و پوشیده از گیاهان و درختان مختلف بود ولی سرزمین بابل در منطقه ای مسطح و فلاتی خشک قرار گرفته بود. یکی از دلایل بیماری آمیتیس هم دوری او از سرزمین خوش آب و هوای خود بود بنابراین بختالنصر تصمیم گرفت باغهای معلق بابل را در ارتفاع برای همسر خود بسازد. کلمه معلق که برای این باغها استفاده می شود در حقیقت به این معنی نیست که باغها بوسیله طناب یا ریسمان به یکدیگر متصل بوده اند بلکه احتمالاً ترجمه اشتباه کلمه ای یونانی به معنای تراس یا بالکن بوده است. استرابو در قرن اول قبل از میلاد می نویسد: تراسها در طبقاتی روی یکدیگر واقع شده بودند و هرکدام دارای ستونهای سنگی مکعب شکل توخالی بوده اند که توسط گیاهان پوشیده شده بود. تحقیقات بیشتر در منطقه بابل منجر به یافتن پایه های این ستون ها شده است.

ملكه هاليكارناسوس:
ارتفاع اين مقبره مرمري به اندازه يك ساختمان 14 طبقه بود. ملكه «آرتميسيا» فرمان ساخت اين مقبره را در هاليكار ناسوس براي همسرش در 353 سال قبل از ميلاد صادر كرد. ملكه اين بنا را براي قدرداني از همسرش ساخت و به اين منظوربهترين هنرمندان و مجسمه سازان آن زمان راگرد آورد. ملكه آرتميسيا دو سال پس از همسرشدرگذشت. جالب است كه بدانيد، شاه ماسولوسهم همسر آرتميسيا بود و هم برادرش. اين بنا درحدود 17 قرن پا بر جا بود و در 1400 سال پساز ميلاد، در اثر زلزله فرو ريخت.

فانوس اسكندريه:
فانوس اسكندريه يكي از بزرگ ترين شاهكارهاي روزگار باستان ميباشد. ارتفاع آن بنا حداقل به اندازه يك ساختمان 40 طبقه امروزي بود وبراي 16 قرن پا برجا بود.
برخلاف 6 عجايب ديگر، فانوس اسكندريه استفادههاي عملي بسيار داشت. اين بنا به كشتي هاي دريانوردي كمك ميكرد كه اسكله ها را به راحتي پيدا كنند و با ايمني كامل داخل آن شوند. اين اسكلت براي 1600 سال باقي ماند وارتفاع آن 180 متر و بلندترين ساختمان دنيابود، اما با ساخت «برج ايفل» در سال 1889، «ايفل» بلندترين برج دنيا نام گرفت.
این برج در جزیره کوچک فارو بنا شده بود و از همین جاست که کلمه فار به معنای چراغ دریایی را برای این نوع ساختمانها و منارههایی که چراغ دریایی بر فراز آن است به کار میبرند. برج دریایی اسکندریه در زمان سلطنت جانشین اسکندر، یعنی “بطلمیوس دوم” (247 – 304) قبل از میلاد به وسیله معماری به نام “سوسترات” ساخته شد. آنچه تاریخ درباره ارتفاع برج ذکر کرده است باور کردنی نیست. یونانیها میگویند در حدود 272 متر ارتفاع داشته، این برج روی پایهای چهارگوش که 69 متر ارتفاع آن بوده از دیواری 8 ضلعی و 38 متری بالا رفته است که برج 9 متری دیگری روی آن بنا شده است که بر فراز برج اخیر فانوس دریایی پرتوافکن بود. فانوس دریایی اسکندریه برفراز برج عظیم آن روشن بوده و این برج تا قرن 12 جایگاه فانوس دریایی بوده است. در سال 1375 میلادی بر اثر زلزله شدیدی که در اسکندریه و سایر نقاط اطراف آن روی داد، برج دریایی اسکندریه زیر و رو شد و ازخرابههای آن هم چیزی به دست نیامد.
قصه پسر تاجر
تاجر ثروتمندي بود كه فقط يك بچه داشت و اين بچه پسري بود خيلي نااهل و بي خيال. هميشه خدا دنبال كارهاي بد مي رفت و با كساني رفاقت مي كرد كه نه به درد دنيا مي خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصيحتش مي كرد با رفقاي ناباب راه نرو, فايده نداشت. با اين گوش مي شنيد و از آن گوش در مي كرد. ر
تاجر خيلي غصه مي خورد و مرتب مي گفت اين پسر بعد از من به خاك سياه مي نشيند. ر
يك روز تاجر هزار اشرفي تو سقف اتاقي قايم كرد و رفت به پسرش گفت «پسر جان! بعد از من اگر به فلاكت افتادي و روزگار آن قدر به تو تـنگ گرفت كه خواستي خودت را بكشي, يك تكه طناب بردار برو تو فلان اتاق, بنداز به حلقه وسط سقف؛ بعد برو رو چارپايه, طناب را ببند به گردنت و چارايه را با پايت كنار بزن. اين جور مردن از هر جور مردني راحت تر است.» ر
پسر تاجر بنا كرد به حرف پدرش خنديدن. در دلش گفت «پدرم ديوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را مي كشد كه پدرم درس خودكشي به من مي دهد؟» ر
اين گذشت و مدتي بعد تاجر از دنيا رفت. پسر تاجر شروع كرد به ولخرجي, پولي را كه پدرش در طول يك عمر جمع كرده بود, در طول يك سال به باد فـنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالي را فروخت؛ فردا اسباب ديگر را فروخت و يك مرتبه ديد از اسباب خانه چيزي باقي نمانده و شروع كرد به فروختن كنيز و غلام. يك روز كاكانوروز را فروخت و روز ديگر دده زعفران را و يك وقت ديد در خانه اش نه چيز فروختني پيدا مي شود و نه چيز گرو گذاشتني. ر
پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه كند كه رفقاش پيغام دادند «امشب در فلان باغ مهمان تو هستيم. سور و سات را جور كن وردار بيار آنجا.» ر
پاشد هر چه تو خانه گشت چيز قابلي پيدا نكرد كه ببرد بفروشد. رفت پيش مادرش, شروع كرد به گريه و گفت ر«امشب بايد مهماني بدهم و آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم و آبرويم پيش دوست و دشمن بر باد مي رود.»ر
مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوي طلايش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردني خريد و هر طوري بود سور و سات مهماني پسرش را جور كرد و آن ها را در بقچه اي بست و داد به دست پسرش. ر
پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغي كه رفقاش قرار گذاشته بودند راه افتاد. در بين راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمين و رفت نشست زير سايه درختي كه خستگي در كند و باز به راه بيفتد. ر
در اين موقع سگي به هواي غذا آمد سر كرد تو بقچه. پسر تاجر سنگي انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا اين را ديد از جا پريد و سرگذاشت به دنبال سگ و آن قدر دويد كه از نفس افتاد؛ ولي به سگ نرسيد. ر
با چشم گريان و دل بريان رفت پيش رفقاش و حال و حكايت را گفت. همه زدند زير خنده؛ پسر را دست انداختند و حرفش را باور نكردند. بعد هم رفتند غذا تهيه كردند. نشستند به عيش و نوش و پسر را به جرگه خودشان راه ندادند.ر
اينجا بود كه پسر تاجر به خود آمد. فهميد ثروت پدرش را به پاي چه كساني ريخته و تصميم گرفت خودش را بكشد و از اين زندگي نكبتي خلاص شود كه يك مرتبه يادش افتاد به وصيت پدرش كه گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستي خودت را بكشي, برو از حلقه وسط فلان اتاق خودت را حلق آويز كن. ر
پسر در دلش گفت «در زندگي هيچ وقت به پند و اندرز پدرم گوش نكردم و ضررش را چشيدم؛ حالا چه عيب دارد به وصيتش عمل كنم كه لا اقل در آن دنيا كمتر شرمنده باشم.» ر
برگشت خانه؛ طناب و چارپايه ورداشت رفت تو همان اتاق و همان طور كه پدرش وصيت كرده بود, رفت رو چارپايه, طناب را از حلقه وسط سقف رد كرد و محكم بست به گردنش و با پا زد چارپايه را انداخت. ر
در اين موقع, حلقه و يك خشت از جا كنده شد. پسر افتاد كف اتاق و از سقف اشرفي ريخت به سر و رويش. ر
پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفي فهميد پدرش چقدر او را دوست مي داشت و از همان اول مي دانست پسرش به افلاس مي افتد و كارش به خود كشي مي كشد. ر
پاشد اشرفي ها را جمع كرد و رفت پيش مادرش. ديد مادرش زانوي غم بغل كرده و نشسته يك گوشه. پسر يك اشرفي داد به او و گفت «پاشو! شام خوبي تهيه كن بخوريم.» ر
مادرش خوشحال شد. گفت «اين را از كجا آوردي؟» ر
پسر گفت «بعد از آن همه ندانم كاري, خدا مي خواهد دوباره كار و بارمان را رو به راه كند؛ چون سرد وگرم روزگار را چشيده ام و از اين به بعد مي دانم چطور زندگي كنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم.» ر
مادرش گفت «الهي شكر كه عاقبت سر عقل آمدي. حالا بگو ببينم اين اشرفي را از كجا آورده اي و اين حرف ها را كي يادت داده.» ر
پسر گفت «اين اشرفي را پدرم داده به من و اين حرف ها را هم پدرم يادم داده.» ر
مادرش گفت «سر به سرم نگذار؛ پدرت خيلي وقت است رحمت خدا رفته.» ر
پسر همه چيز را براي مادرش تعريف كرد و قول داد زندگيشان را دوباره رو به راه كند و به صورت اول برگرداند. ر
پسر تاجر صبح فردا راه افتاد رفت هر چيزي را كه فروخته بود پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجرة پدرش را تر و تميز كرد و مشغول تجارت شد. ر
رفقاي پسر وقتي فهميدند زندگي او رو به راه شده, باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آن ها گرم گرفت و يك روز همه شان را به نهار دعوت كرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلي بروند. ر
روز مهماني, پسر تاجر دست خالي به باغ رفت و گفت «رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت كوفتن بود و مي خواست براي نهارمان كوفته درست كند كه يك دفعه موش آمد گوشت و گوشت كوب را ورداشت و برد.» ر
يكي گفت «از اين اتفاق ها زياد مي افتد! هفته پيش هم آشپز ما داشت گوشت مي كوبيد كه موش آمد گوشت كوب و هر چزي كه آن دور و بر بود ورداشت برد تو سوراخش.» ر
ديگري گفت «اينكه چيزي نيست! همين چند روز پيش موش آمد تو آشپزخانه ما و هر چه دم دستش آمد ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگي كند و موش را بگيرد كه موش يقه آن بيچاره را گرفت و كشان كشان بردش تو سوراخ و هنوز كه هنوز است از او خبري نيست. حالا ديگر زنده است يا مرده, خدا مي داند.» ر
پسر تاجر اين حرف ها را كه شيند, گفت «پس چرا آن روز كه من گفتم سگ بقچه ام را برد هيچ كدامتان باور نكرديد و من را در جمع خودتان راه نداديد؟» ر
رفقاي پسر جواب ندادند و بربر نگاهش كردند. ر
پسر گفت «بله! آن روز كه من بيچاره بودم, حرف حقم را باور نكرديد. اما امروز كه مال و منالي به هم زده ام حرف دروغم را قبول كرديد و براي دلخوشي من اين همه دروغ شاخدار سر هم كرديد. بي خود نيست كه از قديم نديم ها گفته اند
تا پول داري رفيقتم
قربان بند كيفتم
شما پندي به من داديد كه تا روز قيامت فراموش نمي كنم.» ر
بعد, راهش را گرفت رفت نشست تو حجره اش و به قدري دل به كار داد كه كارش بالا گرفت و ملك التجار شهر شد. ر
كچل و شيطان
يكي بود؛ يكي نبود. كچلي بود كه براي مردم گاو مي چراند و همه از كارش خيلي راضي بودند. ر
يك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از اين در و آن در حرف مي زدند, صحبت به كارداني و لياقت كچل كشيد. يكي گفت «بياييد براي كچل فكري بكنيم و برايش زني دست و پا كنيم.» ر
همه اين حرف را تصديق كردند؛ و بعد از گفت و گوي مفصل دختر يكي از گاودارها را براي كچل نامزد كردند. ر
اين خبر هم مثل هر خبر ديگر خيلي زود پخش شد و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردي كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه اي به خانه او مي رفت و صحبت را مي كشاند به نامزدي كچل. ر
يكي مي گفت «حيف نيست گاودار اسم و رسم داري مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به يك كچل گاوچران.» ر
خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدي را با كچل به هم زد. ر
كچل از اين ماجرا غصه دار شد و آخر سر كه ديد چاره اي ندارد, با خود گفت «اگر اين دختر قسمت من باشد, نصيبم مي شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردي دوا نمي كند؛ بايد صبر كنم و ببينم چه پيش مي آيد.» ر
مدتي گذشت, روزي از روزها كچل توي صحرا گاو مي چراند كه هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. كچل رخت هايش را جلدي از تنش درآورد؛ آن ها را ته ديگچه اي تپاند كه هميشه با خودش به صحرا مي برد. بعد, ديگچه را دمر گذاشت رو زمين و لخت و عور نشست رو ديگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هايش را از توي ديگچه درآورد و پوشيد. ر
از قضا شيطان داشت از آن حدود مي گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! اين ديگر چه جور موجودي است كه توي اين بر و بيابان و زير آن همه باران رخت هايش خشك خشك مانده و نم برنداشته.» ر
بعد, يواش يواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشي گاوبان!» ر
كچل گفت «قربان شما! عزت زياد.» ر
شيطان گفت «من كه شيطانم همه جانم خيس خالي شده, آن وقت تو در اين بيابان كه هيچ سرپناهي هم پيدا نمي شود كجا بودي كه رخت هايت نم برنداشته؟» ر
كچل گفت «افسوني بلدم كه اين جور وقت ها نمي گذارد خيس شوم.» ر
شيطان گفت «به من هم ياد بده.» ر
كچل گفت «همين طور مفت كه نمي شود افسونم را به تو ياد بدهم.» ر
شيطان التماس كنان به پاي كچل افتاد كه «افسونت را به من ياد بده. در عوضش من هم افسوني يادت مي دهم كه خيلي به دردت بخورد.» ر
كچل گفت «به شرطي كه تو اول افسونت را بگويي تا دلم قرص شود كلك ملكي در كار نيست.» ر
شيطان گفت «قبول است! وقتي گاوها چموش شدند و به هاي و هويت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمين و يك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و ديگر كاريت نباشد؛ چون با همين يك كلمه هر موجودي سرجايش ميخكوب مي شود و نمي تواند جم بخورد. هر وقت هم كه خواستي دوباره راه بيفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش. خلاصه با اين افسون كارت مثل آب خوردن راحت مي شود و مجبور نيستي صبح تا شب از پي گاوها سگدو بزني.» ر
كچل گفت «من هم الان افسونم را يادت مي دهم.» ر
و رفت ديگچه را آورد نشان شيطان داد و گفت «اين هم از افسون من! وقتي باران مي گيرد, رخت هايم را مي كنم و مي گذارم توي اين. بعد, ديگچه را وارونه مي كنم و مي نشينم رويش. باران كه بند آمد رخت هايم را درمي آورم و مي پوشم.» ر
شيطان آه سردي از سينه بيرون داد. با خودش گفت «اي خاك بر سر من كه با همه شيطنتم از يك كچل گاوبان رودست خوردم و به جاي چنين كار ساده اي چه افسوني يادش دادم.» ر
و خجالت زده سرش را انداخت زير, راهش را گرفت و رفت و حتي برنگشت به پشت سرش نگاهي بيندازد. ر
از آن روز به بعد, كچل به كمك افسوني كه از شيطان ياد گرفته بود خيلي بي دردسر گاوباني مي كرد و مراقب بود كسي از رازش سر درنياورد. ر
يك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر مي گرداند كه يك دفعه صداي دهل و سرنا رفت به هوا. از مردي پرسيد «چه خبر شده؟»
مرد كركر خنديد و گفت «مگر نمي داني؟ امشب مي خواهند نامزدت را ببرند خانه شوهر.» ر
كچل گفت «تا قسمت چه باشد!» ر
بعد گاوهاي مردم را برد يكي يكي در خانه صاحبشان تحويل داد و رفت سر و وضعش را طوري عوض كرد كه هيچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسي رساند و در لابه لاي مهمان ها نشست. ر
آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكي خودش را به حجله رساند و پشت پرده قايم شد. همين كه داماد شروع كرد به حرف هاي عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمين و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوري كه ديگر نتوانستند از جايشان جم بخورند. ر
صبح پا تختي كه در و همسايه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهميدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نيامده اند بيرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت مي كنند كه براي حل اين مشكل چه بكنند و چه نكنند. ر
آخر سر ساقدوش گفت «اينكه اين همه جر و بحث لازم ندارد, من الان مي روم توي حجله ببينم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد؛ چون ديد عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ايستاده اند و تكان نمي خورند. ر
ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتي جوابي نشنيد, بناي آه و ناله و داد و فرياد را گذاشت. فاميل هاي عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, يك دفعه ريختند توي حجله و تا فهميدند عروس و داماد به هم چسبيده اند, دست در بازوي عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن. ر
كچل كه از پشت پرده اوضاع را زير نظر داشت, اين ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند. ر
بگذريم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خيلي ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلايي به سرشان بيايد. ر
طولي نكشيد كه خبر چسبيدن عروس و داماد و فك و فاميلش دهان به دهان چرخيد و به گوش همه مردم آن شهر رسيد. ر
تمام حكيمان و بزرگان شهر جمع شدند و هر چه فكر كردند راهي براي جدا كردن آن ها پيدا نكردند. آخر سر مردي گفت «در يكي از شهرهاي نزديك پيرزني را مي شناسد كه هر كاري از دستش برمي آيد و تا حالا هزار درد بي درمان را درمان كرده است؛ و گره اين كار هم به دست كسي غير از او باز نمي شود.» ر
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغي را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بيامرزد؛ تند برو و پيرزن را وردار بيار اينجا, بلكه براي اين مشكل چاره اي پيدا كند.» ر
عصر همان روز خبر آوردند كه پيرزن دارد مي آيد و مردم جلو خانه داماد جمع شدند كه ببينند آخر عاقبت اين ماجرا به كجا مي كشد. كچل وقتي از اين قضيه مطلع شد, بي سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه اي ايستاد به تماشا. ر
مردي كه به دنبال پيرزن رفته بود, با خوشحالي از لا به لاي جمعيت براي الاغي كه پيرزن سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت. ر
پيرزن به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بيام پايين.» ر
مرد تا دست پيرزن را گرفت كه از الاغ پياده اش كند, كچل به چپ و راست و پايين و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و پيرزن درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشاي پيرزن كه بين زمين و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود يك لنگش را از روي الاغ پايين بياورد. ر
خلاصه! چند شب و چند روز همه فكر و ذكر مردم آن شهر اين بود كه براي بلايي كه به سرشان آمده بود راه حلي پيدا كنند؛ تا اينكه مردي گفت «غلط نكنم اين دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. برويد و او را هر كجا كه هست پيدا كنيد و بياوريد اينجا.» ر
مردم رفتند و گشتند و كچل را پيدا كردند و آوردند. ر
مرد به كچل گفت «اي كچل! اين همه بلا را تو به سر ما آورده اي؛ بيا اين ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را مي گذاريم توي دست تو.» ر
كچل گفت «اگر همه تان قسم مي خوريد كه بعداً زير حرفتان نزنيد, من حرفي ندارم.» ر
آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زير لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد. ر
پدر دختر وقتي ديد همه چيز به حال عادي برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پاي هم پير شويد. اين دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمي دانستيم!» ر
قصه ما به سر رسيد
كلاغه به خونه ش نرسيد
رفتيم بالا ماست بود
قصه ما راست بود
اومديم پايين دوغ بود
قصه ما دروغ بود